- » اسفند 1384 (1)
- » مرداد 1385 (1)
- » بهمن 1385 (2)
- » اسفند 1385 (1)
- » فروردین 1386 (1)
- » خرداد 1386 (2)
- » مهر 1386 (2)
- » آذر 1386 (2)
- » دی 1386 (2)
- » بهمن 1386 (4)
- » اسفند 1386 (11)
- » فروردین 1387 (2)
- » اردیبهشت 1387 (1)
- » مرداد 1387 (7)
- » شهریور 1387 (2)
- » مهر 1387 (3)
- » آبان 1387 (2)
- » آذر 1387 (1)
- » دی 1387 (1)
- » فروردین 1388 (2)
- » اردیبهشت 1388 (3)
- » خرداد 1388 (7)
- » تیر 1388 (2)
- » مرداد 1388 (1)
- » دی 1388 (5)
- » اسفند 1388 (6)
- » فروردین 1389 (3)
- » مهر 1389 (5)
- » آبان 1389 (4)
- » آذر 1389 (1)
- » دی 1389 (1)
- » اسفند 1389 (2)
- » فروردین 1390 (3)
- » اردیبهشت 1390 (2)
- » تیر 1390 (1)
- » دی 1390 (2)
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
تک آهنگ خارجی
No matter how many breaths that you took you still couldn't breathe
No matter how many nights that you'd lie wide awake to the sound of the poison rain
Where did you go
Where did you go
Where did you go
As days go by
The night's on fire
Tell me would you kill to save a life
Tell me would you kill to prove you're right
Crash crash
Burn let it all burn
This hurricane's chasing us all underground
No matter how many deaths that I die I will never forget
No matter how many lives that I live I will never regret
There is a fire inside of this heart and a riot about to explode into flames
Where is your God
Where is your God
Where is your God
Do you really want
Do you really want me
Do you really want me dead or alive To torture for my sins
Do you really want
Do you really want me
Do you really want me dead or alive To live a lie
Tell me would you kill to save a life
Tell me would you kill to prove you're right
Crash crash
Burn let it all burn
This hurricane's chasing us all underground
The promises we made were not enough The prayers that we had prayed were like a drug The secrets that we sold were never known The love we had the love we had We had to let it go
Tell me would you kill to save a life
Tell me would you kill to prove you're right
Crash crash
Burn let it all burn
This hurricane's chasing us all underground
This hurricane This hurricane This hurricane
Do you really want
Do you really want me
Do you really want me dead or alive To torture for my sins
Do you really want
Do you really want me
Do you really want me dead or alive To live a lie
سکوت را نشکن
جونم به لبم آمده . تپیدن قلبمو رو رگ گردنم رو پیشونی سردم حس میکنم .
دوباره امیدم رو از دست دادم البته میدونم زندگیم به مسیر عدایش باز خواهد گشت دیر یا زود اما بازهم خاطره تلخ دیگری به داشته هام اضافه شد . حس زیبایی یک گل حس خواستن بی تمنای وجود . دوست داشتن از سر عشق و نفس . نمیدونم . نمیدونم . نمیدونم .
من خطاکارم
شهد میوه ممنوعه رو ننوشیدم و تبعید شدم
وای بگذریم چقدر چرند به هم میبافم
امروز یکشنبه چهارم دی ماه 1390 مکان داخل اتاق پشت سیستم
تنها نیستم و شاهین هم داره با اون یکی سیستم ور میره و بقیه هم پی کارهای خودشون هستن . خیلی سعی کردم که نیام و ننویسم ام نشد و الان من اینجام جایی که نباید باشم . دلیلم برای نوشتن اینبار درد خودم نیست . درد آدم دیگه ایه کسی که حالا مطمئن شدم تن با ارززشو مفت فروخت نه به خاطر پول فقط به خاطر سختی و انتقام شاید لذت شاید هم یه چیز دیگه . کسی که بینهایت زیباست . چشماش مثل دریاست . رنگ موهاش مثل جنگل صورتش مثل شراب . نمیدونم چرا . درک نمیکنم این لامصب چیه همه بهش اعتیاد دارن .
من خودم هیچ وقت نگفتم آدم خوبی هستم اما آخه چرا مین این همه آدم که شناختم تو باید اینجوری باشی ؟ چرا تو نمیتونی سالم زندگی کنی ؟ یعنی کنترل کردن اینقدر سخته ؟
دلم میخواد برای اولین بار شراب بخورم . مشروب بخورم . اینقدر بخورم که چشمام سیاه بشه و بخندم . خودمو میخوام تو خوشی خفه کنم . دارم هذیان مینویسم . حس میکنم که تب دارم .
گور بابای زندگی و همه کس . بچسب تن رو . تن سالم و پر قدرت . بدون اشتیاق و هوس . دلم میخواد همه چیزو دوباره از اول شروع کنم . دیگه این اشتباه رو نمیکنم که کسی رو دوست داشته باشم . به هیچ کس رحم نمیکنم . لیاقت من خیلی بیشتر از اینه . خیلی بیشتر . نه به کسی رحم میکنم نه حس ترحم کسی رو قبول میکنم . نه به دوست مرد نیازی دارم ونه به زنش . فقط تنهایی رو عشقه . سکوت رو عشقه . بشینی لب ساحل خیره شی اون ته دریا .
دردم از اینه که نتونستم بگم نه . نتونستم جلوی دوست داشتنمو بگیرم . خودمو ارزون شکستم و بیجا غرورم رو برای کسی زیر پام گذاشتم که چیزی نداشت عوضش بهم بده .
وای چقدر حالم گرفته نفسم واقعاً تنگ شده دوست دارم تنها باشم و گریه کنم . یکی بیاد منو بزنه
آخه من چرا اینطوریم ؟ یعنی باید شدت عمل به خرج بدم ؟ نه این من نیستم . آریای واقعی هیچ وقت نباید ناراحت بشه . هیچ وقت نباید عصبانی بشه .
از سرم بیرونت میارم و ولت میکنم .
دست کوچکت را لب خندانت را سرخیه گونه آتش گونت را همه را باد صبا میسپرم .
بخشش ای خالق گیتی بخشش همه چیز بار دگر پایان یافت
بی فکری
سلام
ساعت 1:30 روز پنجشنبه 9-4-90 . تو اتاق پشت سیستم نشستم در حالی که هوا گرم و شرجیه و اصلاً احساس راحتی نمیشه کرد اما بازهم فکر میکنم که نیاز به حرف زدن دارم . نیاز به گفتن چیزهایی که منو سبک کنه .
دوباره با اون دوست قدیمی کمی حرف زدم و مسیر حرفهامو نتونستم کنترل کنم و فکر کنم حالا براش سوء تفاهم در موردم بوجود اومده . همین هم داره اذیتم میکنه . امیدوار بودم یه کار نشدنی رو برام انجام بده و چون سخت بود نشد .
خلاصه هم ناراحتم و هم خوشحال . از طرفی دوست داشتم که اتفاقهایی واسم میفتاد و من کمی بزرگتر میشدم . کمی بلوغ فکریم رشد میکرد اما پاهراً همیشه باید یه آدم خام باقی بمونم . البته فکش هم کمی ناراحت کننده است اما چیکار میشه کرد .
حالا باید تموم فکرمو تلاشم واسه فرار کردن باشه . از همه چیز باید خودمو جدا کنم . مثل یه تولد دوباره اما خیلی دردناک تر و سخت تر . امیدوارم بتونم چون اگه نشه
بدون شرح


سفید مثل برف
سلام بازهم من و بازهم به دلیل برای نوشتن
امروز بازهم همه چیز ناراحت کننده پیش رفت و من هم از کوره در رفتم و همه چیزو نادیده گرفتم و حالا یک انتظار دیوانه کننده و یک سکوت سنگین فضای خونه رو پر کرده حتی صدای تلوزیون هم شنیده نمیشه و با اینکه ساعت 5:30 دقیقه بعد از ظهر یک روش پنجشنبه هست اما انگار که هر ثانیه هزار سال طول میکشه .
دوست دارم یه جای سرد باشم و از سرما بلرزم . هوس برف کردم . دراز بکشم و دانه های سردی رو که روی صورتم ذوب میشن حس بکنم . میخواستم با دستام برف رو بشار بدم و تموم عقده های سرکوب شده رو بریزم بیرون .
اما حالا کجا هستم پشت میز و در وسط یک روز تقریباً گرم با آفتاب بهاری و آسمونی بدون ابر .
چشمهام حالا دیگه واقعاً سنگین و خواب آلود شدن نه از خواب بلکه از خستگی . همه چیز کسل کننده و تکراری شده . حتی شوق فرار کردن و رفتن هم دیگه زیاد تو وجودم باقی نمونده .
از خودم خسته شدم از ایرادهایی که دارم از مشکلاتی که برای خودم درست میکنم از وضع زندگی و از همه چیز خسته شدم . نمیگم بدم میاد چون واقعاً با ظاهرش مشکلی ندارم .
حتی همه هدف های زندگیم هم بی معنی شده . وقتی اوج داشتن همه چیز هم تغییری برام بوجود نیاره چی ؟
فقط میدونم هر راهی رو که انتخواب کنم دیگه نمیتونم زندگیمو دوباره لود کنم .
حالا فقط دوست دارم بخوابم .
برای خودم
ساعت 12:21 دقیقه شبه و همه خوابیدن و فقط این من هستم که بیدارم و بل از خواب میخوام بازم چند خطی تو وبلاگم بنویسم . حقیقت امر اینه که من نمیخواستم چیزی بنویسم اما عجیبه اینکه وقتی میخوام برم بخوابم و تو جام دراز میکشم - وقتی که دیگه هیچ چیز فرعی ای تو زهنم نیست اونوقت مغزم شروع به فریاد کشیدن میکنه و کلمه ها ظاهر میشن اونوقت تاسف میخورم که چرا اینارو ننوشتم تا کمی سبک تر بشم .
خلاصه امشب شب خوبی بود و هم نبود . اصلا نمیدونم هیچی نبود .
درگیر این شدم که با آیندم میخوام چیکار کنم . از اینکه درس رو ادامه بدم خیلی لذت میبرم اما از طرفی سالهایی رو از دست میدم که دیگه جبران نمیشه و از طرف دیگه نمیتونم زندگی واقعی راه بندازم خلاصه خیلی اوضاع قمردر عقربه و تو این گیرودار احساسات جوونی هم داره کم کم کار دستم میده . سعی خودمو میکنم تو مهار کردن احساساتی که مدتها سرکوب شده اما دیر یا زود همه چیز یرام تغییر میکنه و اونوقت دیگه ..... .
به نیمه پر قضیه نگاه میکنم که اینجور مسایل رو نباید زیاد جدی بگیرم چون هرچی باشه طبیعت منه . حالا دارم به این فکر میکنم که شاید این قضیه رفتن از ایران تنها شات من برای در رفتن از بحران های بعدی زندگیم باشه . شایدم خودش سر منشاء کلی گرفتاری برام بشه ولی یه آدم یه روزی با یه جمله بهم نشون داد که هیچ جا برای ما و امثال ما امیدی نیست اما حداقلش اینه که اگه جای درستی زندگی کنیم شرای واسه نسل بعدیمون تغییر دادیم .
حالا اگه اصلاً به اونجا ها رسیدیم بعدش یه فکری میکنیم .
چشام خواب آلود شده و اگه بیشتر بمونم بند رو آب میدم واسه همین شب همه خوش .
بوس بای
آخرین دیدار
ساعت ۱۶:۱۵ دقیقه است و من سرگرم انجام دادن چند کار شخصی هستم و در حال حاظر هیچ تمرکزی بر افکارم ندارم . دیشب اوضاع بین من و اون احمق قدیمی (دوست دختر سابق) بسیار بحرانی شد به صورتی که کار به دعوا کیشد و هرچی از دهنمون در اومد به هم
گفتیم . قضیه از اونجایی شروع شد که اون دوباره زنگ زد و اینبار در کمال پررویی ازم خواست که براش یه پایان نامه رو خرید اینترنتی کنم و براش یه مودم ای دی اس ال ارزون پیدا کنم و من هم در جواب بهش گفتم که ازش اینبار توقع دارم و اون هم وقتی فهمید منظورم چیه شروع کرد به بدوبیراه گفتن حالا که فکرش رو میکنم میبینم خیلی هم بد نشد برام ئ حالا از اینکه یبار واسه همیشه بهش زد حال زدم احساس خوبی میکنم . حالا انگار یه بار از رو شونه هام برداشته شده و من آزادم که هر کاری دلم میخواد با زندگیم بکنم . من همیشه میدونستم که دختر بد دهنیه و از اینکه هر مزخرفی رو به زبون بیاره شک راه نمیده به خودش و حالا همین بد دهنیش آخرین ذره های علاقمو هم نسبت بهش از بین برد . خلاصه حالا خیلی راحت تر میتونم به فونیکس فکر کنم . شاید این دختر ویتنامی که به خاطر من حاظر شده بیاد ایران بتونه باعث بشه اون احساسی رو که فکر میکردم واسه همیشه از دست دادم دوباره زنده بشه .
عقربه های ساعت همینجوری دارن دور خودشون میچرخن و لحظه های زندگی من که همیشه امیدوار بودم طور دیگه ای فنا بشن حالا فقط به بطالت میگذره .
خلاصه امروز هم تقریبا تموم شد و برای من فقط گذشت .
یه هدیه واسه شما
شب بی پایان
ساعت نزدیک 4 صبحه و من خسته و درگیر با احساساتم روی تخت دراز کشیدم . دارم به همه چیز و در عین حال هیچ چیز فکر می کنم . صدای تکراری گردش فن ها و همینطور هم گرمای ناشی از وجود زنده خودم - صدای کلیک های شاهین و لعزش دست بر روی میز همگی نشان دهنده شب آرامی برای من نیست .
اما چیزی ورای این فرعیات مرا آزار می دهد .
به انسان بودن خود شک کرده ام
بخشش می طلبم از کسی که باید ببخشد
زیبایی
دوباره سلام
ساعت 16:43 دقیقه و کسی جز شاهین خونه نیست هوا کاملا روشنه اما میخواد تایک بشه و رنگ تند نارنجی اتاق رو پر کرده , چیز زیادی با پایان خدمتم نمونده و از حالا دارم برای سفر برنامه ریزی میکنم سفری که شاید همه چیزم رو تغییر بده و منو از همه چیزو همه کس جدا کنه .
شبها موقع خواب که میرسه با تمام خستگی اما وقتی سرم رو روی بالش می زارم به چیزهای دیگه ای غیراز اینی که هستم و دارم فکر میکنم میرم به سرزمینی که قیمت هر چیز فقط خواستنه و زحمتش فقط لمس کردن .
به کارهایی فکر میکنم که برام یه آرزوست انجام دادنش و به آدمهایی فکر میکنم که محاله برگردن یا بیان تو زندگیم . اما بعد وقتی به این فکر میکنم که بعد بدست آوردن همه اینها بازهم چی میخوام اونوقت فقط یه چیزه که ته زهنم باقی میمونه و اونم ترس از بعد .......
بهتره از این مسئله بگذریم چون فایده ای با حال هیچ کس نداره و تبع جوانی هم یعنی نفهمیدن حالا ما هم فرقی نمیکنیم .
ساعت ها پشت سر هم میگذره و من لحظه به لحظه بیشتر به خودم فکر میکنم و اینکه باید راهم رو انتخاب کنم .
حالا تو زندگی من چند تا علامت سئوال هست که باید برطرفش کنم
به امید موفقیت تو که داری منو میخونی یه درود پارسی بر روانت
عکس های خاطره انگیز از خودمون


خنده
ساعت 12:20 ظهر است و هوا آفتابی . دیروز مرخصی نتونستم بگیرم و شب رو تو ستاد خوابیدم اما امروز صبح اول وقت اومدم خونه و حالا دارم یه روز خوش رو میگذرونم . فردا پنجشنبه هست اما کار زیادی واسه انجام دادن تو ستاد دارم .
خلاصه زمان هم سریع میگذره و هم کند در کل محیط عالی و خوبی نیست اما میتونست خیلی بدتر از این هم باشه برای همین اعتراضی به شرایط موجودم ندارم .
دلم میخواد همین الان سوار هواپیما میشدم و میرفتم به همون جایی که لین منتظرمه جایی که احتمالاً بهترین جا نیست اما آرزومه ببینمش .
آفتاب و سرما همیشه ترکیب مورد علاقه من هستند و حالا دارم لذت میبرم.
طلوع خورشید
.jpg)
ساعت 5:25 دقیقه صبح و من داخل اتاق خاموش و بی صدای خودم در حال نگاه کردن به کیبورد و پائین و بالا رفتن دکمه های کوچک آن هستم . دیشب دقایقی با لین حرف دم و حالا از اطمینانی که بین ما به وجود آمده لذت میبرم . حالا برای من بودن با دختری که فکر میکنم دوستش دارم چیزی غیر ممکن به نظر نمیرسد دختری که هدفم از بودن با او به هیچ وجه یک میل جنسی - جسمی نیست بلکه واقعاً از لحاظ روحی احتیاج به وی را نیاز میکنم . به هر حال فاز جدیدی از زندگی و علاقه را تجربه میکنم و در این روزهایی که از بخت خوش خدمت سربازی ام بسیار آسان شده وجود لین در میان آرزوهایم به من مید مضاعف میدهد .
آهنگ های مورد علاقه من برای دوستانم


